با گذشته خودم میجنگم افرادی هستند که به خود اقرار می‌کنند که با گذشته خودم میجنگ...

با گذشته خودم میجنگم

افرادی هستند که به خود اقرار می‌کنند که با گذشته خودم میجنگم. میلیون‌ها نفر بیلیون‌ها دلار خرج کرده‌اند تا بلکه به سطوح عمیق‌تر آرامش درونی برسند. برخی توانسته‌اند تا حدودی افکار، روابط و کمدهای لباس خود را مرتب کنند و بعضی هنوز به شدت می‌کوشند تا به پاسخ مناسب دست یابند، پاسخی که آن‌ها را از درد و رنج‌ رها کند.

اما هیچ راه فراری وجود ندارد. با فرار کردن از درد، نمایش‌نامه‌مان را تداوم می‌بخشیم و هر روز گذشته‌مان را به دنبال خود می‌کشیم. در حالی که گذشته درست زیر لایه رویی آگاهی ماست و بر هر حرکتمان سایه می‌اندازد و شکست‌ها و دردهای پیشین را به یادمان می‌آورد، نمی‌توانیم قدر جایی که هستیم و کاری را که می‌کنیم بدانیم.

وقتی بارو داریم ناکافی یا ناقص یا عمیقا اصلاح‌ناپذیر هستیم

برای آشتی کردن با خود باید متعهد شویم رفتاری را که درد ما را بی‌حس می‌کند، کنار بگذاریم. هنگامی که به این رفتارها از نزدیک و صادقانه نگاه کنیم، اختمالا متوجه خواهیم شد که بسیاری که بسیاری از این راه‌های بی‌حس کنند اصلا موثر نیستند. برای التیام یافتن باید دست از تعقیب «لحظات خوش» بکشیم. فرآیند زیر به شما راهی برای خروج از چرخه بی‌پایان نارضایتی نشان می‌دهد. راه ساده‌ای نیست. من فکر نمی‌کنم راه ساده‌ای وجود داشته باشد. اما قول می‌دهم که راه مستقیم به آرامش و رضایت پایدار به مراتب ساده‌تر از راه پرپیچ و خم جست‌و‌جو، سعی کردن و شکست خوردن‌های پیاپی است.

هنگامی که در اعماق وجود خود احساس می‌کنیم نقضی داریم – به اندازه کافی خوب نیستیم یا برای کسی اهمیتی نداریم- زندگی ما طاقت‌فرسا می‌شود; درست مانند آن‌که در جهنم زندگی می‌کنیم. وقتی همیشه یک قدم تا آرزوهایمان فاصله داریم، نیز اوضاع همین گونه است. ناامیدی، نارضایتی و درد عاطفی پایان‌ناپذیر، ما را از درون شگفت‌انگیزمان دور نگه می‌دارد.

هیچ چیز برای روح انسان از این بدتر نیست. هیچ چیزی به این اندازه نیروی حیاتی‌مان را از ما نمی‌گیرد که باور داشته باشیم، ناکافی یا ناقص یا عمیقا اصلاح‌ناپذیر هستیم.

آشتی با گذشته خود

برای آشتی با داستان گذشته خود (همان داستانی که در ذهن دارید) لازم است همه چیزهایی را که در گذشته برایمان دردناک بوده است تشخیص دهیم، درک کنیم و بپذیریم. برای التیام یک رویداد دردناک، حل کردن یک باور سایه، پذیرفتن یک جنبه دوست نداشتنی خود یا درمان افسردگی، بیماری، نارضایتی، حس بی‌ارزشی، غرور یا کمبود اعتماد به نفس باید از یک مسیر عبور کنیم. ممکن است بعضی دردها زخم عمیق‌تری در ما به جا گذاشته باشند، اما راه بهبود یکی‌ست.

وقتی سفر درونی پذیرش داستان و در برگرفتن همه اجزای آن را آغاز می‌کنیم، به تدریج زندگی گسترده در پیش رویمان را خواهیم دید. زندگی‌ای که خود ازلی و ابدی‌ما را به ما هدیه می‌کند. مصیبت‌ها و شکست‌هایمان وقتی درک و بررسی شوند، ما را به اعماق درونمان می‌برند و به ذات الهی خود باز می‌گردانند.

برای گرفتن مشاوره روانشناسی تلفنی و مشاوره فردی اپلیکیشن تلیار را نصب کنید و یا به آدرس web.teleyare.com بروید و اولین تماس تلفنی خود را با مشاور و روانشناس منتخب خود بگیرید.

یافتن موهبت درون درد

زخم‌های التیام نیافته‌ای که درست در زیر لایه رویی آگاهی ما هستند، اجازه نمی‌دهند از محدوده خودمان قدم بیرون بگذاریم. برای نمونه وقتی بیست و یکی – دو ساله بودم خیلی ورزش را دوست داشتم، اما باور سایه من این بود که زیادی لاغر و ضعیف هستم و نمی‌توانم هیچ ورزشی را درست انجام دهم.

یک روز دوستم از من پرسید چرا بر خلاف خواهر و برادرم که تنیس‌باز و اسکی‌باز خوبی هستند، هیچ ورزشی نمی‌کنم. فوری وارد داستانی شدم که در ذهنم داشتم و برای او تعریف کردم که هماهنگی و قدرت بدنی لازم را ندارم، به علاوه دست جپ هستم. دوستم با تعجب از من پرسید: «در چه سنی این حرف‌ها را به تو گفته‌اند؟» یادم افتاد که در ده‌سالگی از دراز و لاغر بودنم خیلی خجالت می‌کشیدم. خاطرات دردناک یکی یکی به یادم آمدند و همین طور که آن‌ها را برای دوستم تعریف می‌کردم، متوجه شدم که چه‌قدر از ظاهرم درد کشیده‌ام. دوستم گفت که به نظر او الان مشکلی ندارم و می‌توانم تنیس را شروع کنم. پس از دو-سه روز مقاومت، سرانجام با تشویق او ورزش تنیس را شروع کردم و از آن موقع تا کنون آن را کنار نگذاشته‌ام.

رو به رو شدن با این زخم عاطفی که به من می‌گفت ناقص و دست و پاچلفتی هستم، مرا از محدوده این داستان خارج کردن. این روبارویی، درد عاطفی غمیقم را بیرون کشید، ماجراهای گوناگون را به یادم آورد و موجب شد که حتی به گریه بیفتم. سال‌ها با این باور که بدن زشت و تاقصی دارم خدوم را زجر داده بودم، اما در ضمن فایده هم برده بودم. من یاد گرفته بودم که قشنگ لباس بپوشم. از سیزده سالگی در مغازه لباس‌فروشی کار کرده بودم و به علت حساسیت و دردی که از هیکل نانمناسب خودم داشتم، توانسته بودم به زن‌های بسیاری کمک کنم تا لیاس‌هایی بخرند و بپوشند که اندامشان را زیباتر حلوه بدهد. با آشکار شدن درد عاطفی‌ام و آگاه شدن از موهبت‌های آن، امکان یافتم با بدنم ارتباط جدیدی برقرار کنم.

به جای آن‌که از لاغر و ضعیف بودن بدنم بدم بیاید، توانستم ظرافت و کشیدگی اندام‌هایم را ببینم و دوست بدارم. اکنون در دوره‌هایی که برای تربیت مدرس ارائه می‌کنم به مربیانی که از ظاهر خود ناراضی هستند، کمک می‌کنم تا بتوانند مشکلشان را حل و با آسودگی در جمع صحبت کنند.

ما پیرامون رویدادهای زندگی خود داستان درست می‌کنیم. این داستان‌ها محدوده‌های دورنی‌مان هستند که به ما دستور می‌دهند، چه کارهایی را می‌توانیم و چه کارهایی را نمی‌توانیم انجام دهیم.

رو به رویی با زخم‌های گذشته

باید متوجه باشیم که هر کدام از این داستان‌ها در داستان‌های بزرگ‌تر زندگی ما نقشی دارند. اصلا نمی‌توانستم حدس بزنم که احساس ناتوانی من در رابطه با بازی تنیس فقط نوک یک کوه یخ است و رو به رو شدن با آن به مشاهده و التیام زخم‌های عمیق‌تری که در رابطه با اندامم داشتم، منجر می‌شود پذیرش و در برگرفتن درد گذشته‌ام به من امکان داد که از محدودیت‌های داستانم فراتر بروم و به شادی بیشتری در زندگی دست یابم.

زخم های عاطفی شما کجا هستند؟

زخم‌های عاطفی‌مان نمی‌گذارند به خارج از داستان گذشته حود برویم، زیرا درد مانند دیواری نامریی ما را درون داستان حفظ می‌کند. ما در طول زندگی هزاران تجربه کوناکون را پشت سر می‌گذاریم، اما فقط ماجراهای خاصی در آگاهی‌مان می‌مانند و بارها و بارها خود را تکرار می‌کنند. این‌ها زخم‌های عاطفی‌مان هستند که گاه پیدا و گاه ناپیدا می‌باشند و ما باید آن‌ها را بیابیم و در وجود خود حل کنیم. تا این حس که با گذشته خودم میجنگم از ذهنمان پاک شود.

برای گرفتن مشاوره روانشناسی تلفنی و مشاوره فردی اپلیکیشن تلیار را نصب کنید و یا به آدرس web.teleyare.com بروید و اولین تماس تلفنی خود را با مشاور و روانشناس منتخب خود بگیرید.

همین لحظه نقطه با گذشته خود میجنگم را پیدا کنید

همین الان یک لحظه تامل کنید، چشمانتان را ببندید، نفس عمیقی بکشید و از خودتان بپرسید:«کدام رویداد زندگی‌ام هنوز مرا دچار درد، خشم با تاسف می‌کند؟»

فکری به ذهنتان خواهد رسید و به این ترتیب به یکی از زخم‌های عاطفی خود پی می‌برید. ممکن است این مساله دو روز با بیست سال پیش اتفاق افتاده باشد، به هر حال تفاوتی نمی‌کند. همین که به وجودش پی ببریم، آن را بپذیریم و هدیه‌ای را که برای ما داشته است تشخیص دهیم، حل می‌شود. دردناک‌ترین خاطرات ما، درس‌هایی در بردارند که باید بیاموزیم.

وقتی بتوانیم گذشته و همه چیز آن را به عنوان آموزگار و راهنمای خود ببینیم، می‌دانیم که همه اجزای ترکیبمان را عمیقا پذیرفته‌ایم و وحودمان را یکپارچه کرده‌ایم. دیگر وقت خود را با این فکر تلف نمی‌کنیم که چرا این این اتفاق برای من افتاد و دیگر در برابر داستانمان مقاومت نمی‌کنیم.

یکپارچگی، به مفهوم آزادی‌ست. آنگاه می توانیم دست از تلاش برای بهبود، تغییر و درست کردن داستان خود بکشیم. آن‌کاه گام موقری در مسیر سفر به خارج از داستانمان برداشته‌ایم.

منبع: کتاب راز سایه، نوشته دبی فورد

بیشتر بخوانید:

تضادهای درونی ما

من زشتم | موضوع فقط احساستان است نه هیکلتان و …

خسته ام | خستگی در کنید